لغت نامه دهخدا
که بیوسد ز زهر طعم شکر
نکند میل بی هنر به هنر .عنصری.چه آن کز وی بیوسد مهربانی
چه آن کز کور جویددیده بانی.( ویس و رامین ).چو تو مهر برادر راندانی
من از تو چون بیوسم مهربانی.( ویس و رامین ).ای دل ز فلک چرا بیوسی آزرم
هم با دم سرد ساز و با گریه گرم.انوری.خدای تعالی ایمن کند ویرا از آنچه می ترسد و بدهد آنچه می بیوسند. ( کیمیای سعادت ). چون اعتماد بر فضل خدای تعالی است. داند که از جائی که نبیوسد رساند. و اگر نرساند از آن بود که خیرت وی در آن بود. ( کیمیای سعادت ). || امیدوار گردیدن. امید بستن. || طمع کردن. ( برهان ) ( ناظم الاطباء ). طمع داشتن. طمع بردن. ( یادداشت مؤلف ). || چاپلوس بودن. ( برهان ) ( ناظم الاطباء ). و رجوع به بیوس شود.