بزرگ سال

لغت نامه دهخدا

بزرگ سال. [ ب ُ زُ ] ( ص مرکب ) سالخورده. مسن. معمر. بزادبرآمده. ( آنندراج ). مسن و کلانسال. ( ناظم الاطباء ). مقابل خردسال. سالمند. ( یادداشت بخط دهخدا ).

فرهنگ معین

( ~. ) (ص مر. ) سالمند، مسن .

فرهنگ عمید

کلان سال، سال خورد، سالمند.

فرهنگ فارسی

سالخورده، سالمند
( صفت ) کلان سال مسن سالمند .

ویکی واژه

سالمند، مسن.
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم