لغت نامه دهخدا
شما را همه پاک برنا و پیر
ستانم زر و خلعت از اردشیر.فردوسی.کنون می ستاند همی باژ و ساو
ز دستان بهر سال ده چرم گاو.فردوسی.بگوید بدو هر چه داند ز شاه
اگر سر دهد یا ستاند کلاه.فردوسی.مهربانی نکنی بر من و مهرم طلبی
ندهی داد و همی داد ز من بستانی.منوچهری.رقعه بنمودم دوات دار را گفت بستان ، بستد و به امیر داد. ( تاریخ بیهقی ).
بشش طریق جبایت ستاندم از عامه
ز خانه و ز دکان و ز باغ و ضیعت و تیم.سوزنی.با گُرْسنگی قوت پرهیز نماند
افلاس عنان از کف تقوی بستاند.سعدی.خراج اگر نگزارد کسی بطیبت نفس
بقهر از او بستانند مزد سرهنگی.سعدی ( گلستان ). || رفع کردن. برداشتن. از میان بردن. برطرف کردن : و با داروهای خنک تیزی آن بستانند. ( ذخیره خوارزمشاهی ).
- بازستاندن ؛ بازگرفتن :
من چراغم نور داده بازنستانم ز کس
شاه خورشید است و اینک نور داده بازخواست.خاقانی.