لغت نامه دهخدا
عمر پرمایه به خواب و خور، بر باد مده
سوزن زنگ زده خیره چه خری به کلند.ناصرخسرو.در آفتاب نبینی که شد اسیر کسوف
چو تیغ زنگ زده در میان خون آمد.خاقانی.|| به آفت زنگ مبتلا شده : کشتی زنگ زده. زرع مأروق. زرع میروق. غله زنگ زده. ( از یادداشتهای بخط مرحوم دهخدا ).