خویشکار
خویش کار. [ خوی / خی ] ( ص مرکب ) آنکه خود حرکت کند. خودکار. ( یادداشت مؤلف ). || درستکار. متدین. ( از حاشیه برهان قاطع ). وظیفه شناس. ( یادداشت مؤلف ). || برزیگر. ( برهان قاطع ) دهقان. کشتکار. ( ناظم الاطباء ). خیشکار :
بسالی ز دینار سیصد هزار
ببخشید بر مردم خویشکار.فردوسی.
(ص . )۱ - کشاورز، دهقان . ۲ - وظیفه - شناس .
وظیفه شناس.
کشاورز، دهقان: به سالی ز دینار من صدهزار / ببخشید بر مردمِ خویش کار (فردوسی۴: ۶/۱۲۰ ).
خودکار، وظیفه شناس، کشاورز، دهقان هم گفته اند
( صفت ) ۱ - وظیفه شناس . ۲ - پارسا متدین .
کشاورز، دهقان.
وظیفه - شناس.