لغت نامه دهخدا
لعل کرده رخ مزعفر خویش
بمئی همچو آب خازه من.سوزنی.گلش از آب رحمت خازه گردان
دلش از باد قربت تازه گردان.( از فرهنگ رشیدی ).یا رب اگر چه پیش از این بود مرا دل و جگر
خسته لعبت چگل بسته دلبر یمک
دست فشانده ام بر این ، پای گشاده ام از آن
جسته ز هر دو دامگه چون گل خازه از پفک .خواجه امید ( از آنندراج ).