حمل کردن. [ ح َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) بردن. کشیدن. بار کردن. برداشتن. || نسبت کردن. اسناد کردن. اسناد دادن. فرض کردن. احتمال دادن : و اگر نادانی این اشارت را که بازنموده شده است بر هزل حمل کند... ( کلیله و دمنه ). آن به که چون منی نرسددر وصال دوست تا ضعف خویش حمل کند بر کمال دوست.سعدی.بر آن حمل کردند یاران پیر که پروای خدمت ندارد فقیر.سعدی.
فرهنگ معین
(حَ. کَ دَ ) [ ع - فا. ] (مص م . )۱ - بردن چیزی از جایی به جای دیگر. ۲ - تصور کردن ، در وهم افتادن .
فرهنگ فارسی
۱ - نقل کردن و بردن چیزی از جایی بجای دیگر . ۲ - توجیه کدرن تعبیر کردن قیاس کردن : (( این مطلب را بر چه حمل میکنید ? ) )
ویکی واژه
trasportare بردن چیزی از جایی به جای دیگر. تصور کردن، در وهم افتادن.