لغت نامه دهخدا
چه سود از پشیمانی آید بکف
چو سرمایه عمر کردی تلف.سعدی ( بوستان ).یکی زندگانی تلف کرده بود
به جهل و ضلالت سرآورده بود.سعدی ( بوستان ).از سرد مهری آتش شوقم فسرده است
روغن تلف مکن به چراغی که مرده است.صائب ( از آنندراج ).نظاره را تلف مکن ای چشم بد معاش
شاید به وصل او برسی کار عالم است.ملهمی تبریزی ( ایضاً ).