لغت نامه دهخدا
اختیار دست او جود است جود بی ریا
اعتقاد رای او عدلست عدل بی عوار.منوچهری.زین جهانداران و شاهان و خداوندان ملک
هر که نبود بنده تو بی ریا و بی نفاق
هریکی را مال گردد بی ربا دادن حرام
هر یکی را زن شود بی هیچ گفتاری طلاق.منوچهری.پس از آن آمدن بدرگاه عالی از دل و بی ریا. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 332 ). به رغبتی صادق و حسبتی بی ریا روی بعلاج بیماران آوردم. ( کلیله و دمنه ).
چیست جواب تو بیاور که این
نیست خطا بل سخن بی ریاست.ناصرخسرو.از سر صفا متابعت بی ریا پیش گرفت. ( ترجمه تاریخ یمینی ص 157 ).
یک زمانی صحبتی با اولیا
بهتر از صد ساله طاعت بی ریا.مولوی.زیرا این دلق کهن فرعون وقتم بی ریا
میکنم دعوی که بر طور غمش موسی منم.سعدی.بدور لاله قدح گیر و بی ریا میباش
ببوی گل نفسی همدم صبا میباش.سعدی.رجوع به ریا شود.