بیذوق

لغت نامه دهخدا

بی ذوق. [ ذَ / ذُو ] ( ص مرکب ) ( از: بی + ذوق ) بی مزه.( ناظم الاطباء ). || بی سلیقه. آنکه مابین خوبی و بدی فرق نگذارد. ( ناظم الاطباء ). آنکه قوه تمیز زیبائی و جمال ندارد. ( یادداشت مؤلف ). آنکه نتواند زیبائیها را احساس کند. مقابل با ذوق :
گر ذوق نیست ترا کژطبع جانوری.سعدی.رجوع به ذوق شود.

فرهنگ عمید

۱. بی سلیقه.
۲. کسی که علاقه و توجه به زیبایی و هنر نداشته باشد.

فرهنگ فارسی

( صفت ) ۱ - بیمزه .۲ - بی سلیقه . ۲ - آنکه نتواند زیباییها را احساس کند مقابل باذوق .
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم