بازی دادن. [ دَ ] ( مص مرکب ) فریفتن. گول زدن. کسی را مغبون کردن : اگر زمین تو بوسد که خاک پای توام مباش غره که بازیت میدهد عیار.سعدی.داو بردم جان و تو دربند بازی دادنم من به عمدا خود بمانم تا توام بازی دهی.امیرخسرو ( از آنندراج ).
فرهنگ معین
(دَ ) (مص م . ) ۱ - کسی را سرگرم ساختن . ۲ - فریب دادن کسی .
فرهنگ فارسی
( مصدر ) ۱ - کسی را سرگرم ساختن مشغول کردن کسی بتفریح و بازی . ۲ - فریب دادن کسی فریفتن .