لغت نامه دهخدا
صورتگر چین از حسد صورت خوبش
هم خامه شکسته ست و هم انگشت گزیده است.امیر معزی.عقل هم انگشت خود رامی گزد
زانکه جان اینجاست بیجان میروم.مولوی ( از انجمن آرا ).در خواب گزیده لب شیرین گل اندام
از خواب نباشد مگر انگشت گزیده.سعدی.بزیر تیغ تو از شرم ناشکیبایی
چو شمع میگزم انگشت زینهارخجل.سعدی ( از آنندراج ).