لغت نامه دهخدا
بختم انگشت کش است آوخ از آنک
هنر انگشت گزای است مرا.خاقانی.لیلی که به خوبی آیتی بود
و انگشت کش ولایتی بود...نظامی.انگشت کش سخن سرایان
این قصه چنین برد بپایان.نظامی.انگشت کش زمانه اش کشت
زخمی است کشنده زخم انگشت.نظامی.ستون شد خردمند از پشت او
مه انگشت کش گشت زانگشت او.نظامی.میروم بیخود و با خود ز حیا می گویم
تا که از دست دل انگشت کش عام شدم.نزاری قهستانی ( از آنندراج ).- انگشت کش خوبان جهان ؛ از اسمای معشوق است. ( آنندراج ).