برخاش

مترادف‌ها

خشم، غضب، کینه، تندی

متضادها

آرامش، مهربانی، تسکین

لغت نامه دهخدا

برخاش. [ ب َ ] ( اِ ) پرخاش. جنگ و آورد و پیکار و پرخاش و رزم و فرخاش و ناورد و نبرد مترادف این است بتازیش وغا خوانند. ( شرفنامه منیری ). جنگ و پرخاش هم درست است. ( از آنندراج ). رجوع به پرخاش شود.
- برخاش ساز؛ پرخاش کننده:
بصید هزبران برخاش ساز
کمند اژدهای دهن کرده باز.سعدی.رجوع به پرخاش ساز شود.
- برخاشجو؛ جنگجو. ( آنندراج ). پرخاشجو. رجوع به پرخاشجو شود.
برخاش. [ ب ِ ] ( ع اِ ) تنگی و حیص و بیص؛ وقعوا فی خرباش و برخاش. ( منتهی الارب ). مأخوذ از پرخاش فارسی، تنگی و آشوب. ( ناظم الاطباء ). شور و غوغا. رجوع به پرخاش شود.

فرهنگ فارسی

تلنگی و حیص و بیص وقعوافی جرباش و برخاش.

جمله سازی با برخاش

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 در میان صفحات قدیمی کتاب‌های ادبی، شاعر با توصیف برخاش و خشم پادشاه، سعی داشت شدت تنش‌های موجود در دربار و فضای سیاسی آن دوران را نشان دهد.

💡 او با وجود برخاش و کینه‌ای که در دل داشت، توانست با بزرگ‌منشی خود از انتقام‌جویی بگذرد و با دشمن قدیمی خود صلح و آشتی کند.

💡 برخاش و غضب شدیدی که در چهره‌ی مرد دیده می‌شد، نشان از آن داشت که او از بی‌عدالتی‌های گسترده‌ای که در جامعه رخ می‌دهد، به شدت ناراضی است.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران