سیکران
مترادفها
مست، مدهوش
متضادها
هوشیار
لغت نامه دهخدا
سیکران. [ س َ ک َ ] ( معرب، اِ ) بنج. ( تحفه حکیم مؤمن ) ( از اقرب الموارد ). شوکران. شیکران. ( یادداشت مؤلف ). بزرالبنج. ( الفاظ الادویه ). گیاهی است پیوسته سبز و دانه آن را میخورند. ( منتهی الارب ). و تخم آن بزرالبنج و ماش عطار و خداع الرجال و ریشه آن تب انگیز است. ( یادداشت بخط مؤلف ).
فرهنگ فارسی
گیاهی است پیوسته سبز و دانه آن را میخورند.
جمله سازی با سیکران
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 در آن شبهای سرد زمستانی، او در میان جمعیت ایستاده بود و با چهرهای سیکران و پریشان، به تماشای ستارگان در پهنه آسمان میپرداخت.
💡 شاعر با استفاده از کلمات بسیار زیبا، حال و هوای یک فرد سیکران را در میان میخانههای قدیمی و تاریک شهر به خوبی توصیف کرده است.
💡 آن مرد با قدمهایی لرزان و نگاهی سیکران، در حالی که سعی میکرد بر خود مسلط باشد، به آرامی از میان جمعیت عبور کرد.