بیهوش گردیدن
مترادفها
از حال رفتن، بیهوش شدن، غش کردن
متضادها
هوشیار شدن، بیدار شدن
لغت نامه دهخدا
بیهوش گردیدن. [ گ َ دی دَ ] ( مص مرکب ) مدهوش شدن. فقدان حس و سایر مشاعر. مغمی علیه گشتن. مغشی علیه شدن. بیخود گردیدن. از خود بیخود گردیدن. ادمیماه. صعق. غمی. غشی. غشیان. ( منتهی الارب ).
فرهنگ فارسی
مدهوش شدن. فقدان حس و سایر مشاعر. مغمی علیه گشتن مغشی علیه شدن. بیخود گردیدن. از خود بیخود گردیدن. ادمیماه.