لغت نامه دهخدا
کلیزه. [ ک ِ زَ / زِ ] ( اِ ) سبوی آب را گویند. ( برهان ) ( آنندراج ) ( از رشیدی ). سبوی آب و ابریق و آفتابه. ( ناظم الاطباء ). کردی، کلوز ( کوزه، سبو ). طبری، کلا ( کوزه ). ( از حاشیه برهان چ معین ):
چو کرد او کلیزه پر از آب جوی
به آب کلیزه فروشست روی.منطقی ( از حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی ).
کلیزه. [ ک ِ زَ / زِ ] ( اِخ ) دهی از دهستان حومه بخش مرکزی شهرستان اهر است و 516 تن سکنه دارد. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4 ).