هواجو تصویر معنی هواجو مترادفها هواشناس، جویشناس لغت نامه دهخدا هواجو. [ هََ ]( نف مرکب ) کام جو. ( یادداشت بخط مؤلف ): نگارا تا تو باشی مانده در راه هواجوی تو باشد مانده در چاه.فخرالدین اسعد.رجوع به هواجوی شود. کلمات مرتبط رهساز خمیرگری نگاران راه جو خورشید کش خفا