لغت نامه دهخدا
نانخه. [خ َ / خ ِ ] ( اِ مرکب ) نانخواه. طالب الخبز. ( برهان قاطع ). مخفف نان خواه که تخمی است و دوائی و چون او هضم را یاری میدهد و اشتها پدید می آرد چنین خوانده اند. ( آنندراج ). نانخاه. نانخواه. رجوع به نانخواه شود.
نانخه. [خ َ / خ ِ ] ( اِ مرکب ) نانخواه. طالب الخبز. ( برهان قاطع ). مخفف نان خواه که تخمی است و دوائی و چون او هضم را یاری میدهد و اشتها پدید می آرد چنین خوانده اند. ( آنندراج ). نانخاه. نانخواه. رجوع به نانخواه شود.
( صفت ) ۱ - آنکه نان طلب کندنان جوی. ۲ - در یوزه گر گدا: شاه رابرگداچه نازرسد چون گدا نیز شاه نان خواهی است. ( ابن یمین ) ۳ - آنچه که نان میخواهد( لازم دارد ) ادویه نان.