متململ

مترادف‌ها

ناآرام، بی‌قرار، مضطرب، متغیر

متضادها

آرام، ساکت

لغت نامه دهخدا

متململ. [ م ُ ت َ م َ م ِ ] ( ع ص ) بی آرام و برگردنده از جایی به جایی از بیماری و اندوه. ( آنندراج )( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). مضطرب و بی آرام در بستر. ( ناظم الاطباء ). پیچان که بخود پیچد. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ). نوم متململ؛ هوان یکون بین النوم والیقظه. ( بحر الجواهر ). رجوع به تململ شود.

جمله سازی با متململ

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 او با صدایی متململ و لرزان سعی داشت حقیقت تلخ را برای دوستانش بیان کند، در حالی که آشکارا مشخص بود که بسیار مضطرب است.

💡 پس از شنیدن آن خبر ناگوار، حالت متململ او و ناتوانی‌اش در نشستن آرام، نشان‌دهنده شوک عمیقی بود که به او وارد شده بود.

💡 سخنان متململ و نامنظم او در جلسه، باعث شد که حاضرین نتوانند پیام اصلی صحبت‌های او را به درستی درک کرده و تحلیل کنند.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران