شنم

لغت نامه دهخدا

شنم. [ ش ِ ن َ ] ( ع اِ ) پاره آتش که برجهد. یقال: یتطایر شنمه؛ ای شراره من الغضب. ( منتهی الارب ). بمعنی شلم. شراره غضب. ( از اقرب الموارد ).
شنم. [ ش َ ] ( ع مص ) خراشیدن. ( منتهی الارب ). خدش. ( اقرب الموارد ). || کافتن و یقال: رمی فشنم؛ ای خرق طرف الجلد. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ).
شنم. [ ش ُ ن ُ ] ( ع ص،اِ ) گوش بریدگان. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ).

فرهنگ فارسی

پاره آتش که بر جهد یا کافتن و یقال