زبان جنباندن

مترادف‌ها

حرف زدن، سخن گفتن

لغت نامه دهخدا

زبان جنباندن. [ زَ جُم ْ دَ ] ( مص مرکب ) حرکت دادن زبان. زبان تکان دادن. || سخن گفتن. زبان را برای سخن گفتن بحرکت درآوردن:
بدو گفت با کس مجنبان زبان
از ایدر برو تا در مرزبان.فردوسی.

جمله سازی با زبان جنباندن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 او در حالی که از شدت هیجان و اضطراب می‌لرزید، سعی می‌کرد تنها زبانش را کمی جنباند تا بتواند حقیقت تلخی را که در دل پنهان کرده بود، به گوش دوستانش برساند.

💡 وقتی استاد از دانشجو درباره‌ی جزئیات دقیق تحقیق پرسید، او مدتی سکوت کرد و سپس با احتیاط زبان جنباند تا پاسخ سوال دشوار را به درستی بیان کند.

💡 هیچ‌کس نمی‌توانست تصور کند که آن مرد میان‌سال که همیشه ساکت بود، ناگهان زبان جنباند و با کلمات بسیار قدرتمند، افکار انقلابی خود را در میان جمعیت منتشر کرد.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران