لغت نامه دهخدا
خشار. [ خ ُ] ( ع ص، اِ ) آنچه به کار نیاید از هر چیزی. ( منتهی الارب ) ( از تاج العروس ) ( از لسان العرب ). || مردم فرومایه. یقال: فلان من الخشارة؛ ای دون. || جو بی مغز. ( منتهی الارب ) ( از تاج العروس ). || قلی. ( زمخشری ). قلیه صابون. ج، اخشار.
خشار. [ خ ُ / خ َ ] ( ص ) پیراسته. پاک کرده. ( انجمن آرای ناصری ) ( آنندراج ):
باغ دین و کشت دولت را به تیغ
کرد از خار و خس اعدا خشار.فرخاری ( از آنندراج ).