بهم برکردن
مترادفها
برآشفتن، مختل کردن، بههم زدن
متضادها
آرام کردن، مرتب کردن، سامان دادن
لغت نامه دهخدا
بهم برکردن. [ ب ِ هََ ب َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) زیروزبر کردن. || خراب کردن. || پریشان کردن. ( آنندراج ). آزرده کردن و تصدیع دادن. ( ناظم الاطباء ).
فرهنگ فارسی
زیر و زبر کردن ٠ یا خراب کردن. یا پریشان کردن ٠
جمله سازی با بهم برکردن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 بوی بسیار تند و زننده زبالههای انباشته شده در گوشه کوچه، باعث شد که تمام عابران پیاده احساس ناخوشی کنند و حال آنها را به شدت بهم برکند.
💡 رفتار بیادبانه و تند آن فرد در میهمانی، باعث شد که بسیاری از مهمانان احساس ناراحتی کنند و دیدگاه مثبت خود را نسبت به او بهم برکنند.
💡 دیدن صحنه خشونتآمیز آن فیلم باعث شد که بیننده احساس بدی پیدا کند و آن تصاویر ناخوشایند، آرامش روحی و روانی او را به کلی بهم برکند.