بلد داشتن
مترادفها
دانستن، آگاهی داشتن، مطلع بودن
متضادها
بلد نبودن، ندانستن
لغت نامه دهخدا
بلد داشتن. [ ب َ ل َ ت َ ] ( مص مرکب ) رهبر داشتن. ( فرهنگ فارسی معین ). رجوع به بلد شود.
فرهنگ فارسی
( مصدر ) رهبرداشتن.
رهبر داشتن ٠
دانستن، آگاهی داشتن، مطلع بودن
بلد نبودن، ندانستن
بلد داشتن. [ ب َ ل َ ت َ ] ( مص مرکب ) رهبر داشتن. ( فرهنگ فارسی معین ). رجوع به بلد شود.
( مصدر ) رهبرداشتن.
رهبر داشتن ٠