انقحل
مترادفها
حل شدن، شل شدن، از هم پاشیدن
لغت نامه دهخدا
انقحل. [ اِ ق َ ] ( ع ص ) پیر خشک اندام بدحال.پیر سالخورده. ( از منتهی الارب ) ( از ناظم الاطباء ).
حل شدن، شل شدن، از هم پاشیدن
انقحل. [ اِ ق َ ] ( ع ص ) پیر خشک اندام بدحال.پیر سالخورده. ( از منتهی الارب ) ( از ناظم الاطباء ).