حبه ٔ دل

لغت نامه دهخدا

حبه دل.[ ح َب ْ ب َ ی ِ دِ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) حبةالقلب. مهجة. سویداء. ثمرةالقلب. تأمور. دانه دل. نقطه ٔسیاه دل. خون دل. یا آنچه سیاه است در دل. جلجلان القلب. نقطه دل. سیاهی دل، و آن خون بسته سیاهی باشد در درون دل. ( دستور اللغه ادیب نطنزی ):
بدان خردی که آمد حبه دل
خداوند دو عالم راست منزل.شیخ محمود شبستری.

فرهنگ فارسی

دانه دل نقطه سیاه دل

جمله سازی با حبه ٔ دل

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 هین ز منی خیز کن با همه آمیز کن با خود خود حبه‌ای با همه چون معدنی