تبه گشتن

لغت نامه دهخدا

تبه گشتن. [ ت َ ب َه ْ گ َ ت َ ] ( مص مرکب ) تباه گشتن. تبه گردیدن. هلاک گشتن. کشته شدن:
سیامک بدست چنان زشت دیو
تبه گشت و ماند انجمن بی خدیو.فردوسی ( از اسدی ).گر ایدونکه این شاه گردد تباه
تبه گشتن ما سزد زین گناه.فردوسی. || مجازاً فتنه شدن. شیفته گشتن. دل بر کسی بستن:
عروس عزیز و سر انجمن
تبه گشته بر بنده خویشتن.شمسی ( یوسف و زلیخا ). || خراب و فاسد و ضایع گشتن:
پراکنده شد لشکر شهریار
سیه گشت روز و تبه گشت کار.فردوسی.رسم و آیین تبه گشته بدو گردد راست
وز جهان عدل پدید آید و انصاف و نظر.فرخی.شیفته شد عقل و تبه گشت رای
آبله شد دست و زمن گشت پای.نظامی.معلم کتابی را دیدم... ترشروی تلخ گفتار... که عیش مسلمانان بدیدن او تبه گشتی...( گلستان ).بهمه معانی رجوع به تباه و ترکیبهای تباه و تبه شود.

فرهنگ فارسی

تباه گشتن تبه گردیدن هلاک گشتن کشته شدن. یا مجازا فتنه شدن شیفته گشتن دل بر کسی بستن. یا خراب و فاسد و ضایع گشتن.

جمله سازی با تبه گشتن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 دهر خود می‌بگذرد یا حال او می‌بگذرد حال گشتن نیستی گر دهر بی‌مبداستی

💡 فَإِنَّ الْجَحِیمَ هِیَ الْمَأْوی‌ (۳۹) آتش او را جایگاه است و باز گشتن گاه.

💡 آسمانش درخیال فرش مجلس گشتن است آفتابش در هوای گردد امان بودن است

💡 روز وصال یار، بود عید عاشقان سال نو است و گرد تو گشتن، شگون ما

💡 چون خواستم از یاد غمت گشتن مست بگرفت مرا خاک سر کوی تو دست

لاشی یعنی چه؟
لاشی یعنی چه؟
اسرع وقت یعنی چه؟
اسرع وقت یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز