فرهنگ معین
( ابرو آمدن ) ( ~. مَ دَ ) (مص ل. ) ابرو انداختن، عشوه آمدن.
( ابرو آمدن ) ( ~. مَ دَ ) (مص ل. ) ابرو انداختن، عشوه آمدن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 این روستا در دهستان ابرو قرار دارد و براساس سرشماری مرکز آمار ایران در سال ۱۳۹۵، جمعیت آن ۳۵۸۵ نفر (۱۰۱۳خانوار) بودهاست.
💡 زاهد که جز ابروی تو اش قبله ی رازیست بیچاره نکرده است یکی سجده ی لایق
💡 معمولاً زنها مایل ابروی بالاتر و منطقه پشت چشم بیشتری نسبت به مردان دارند. جراحی بالا کشیدن ابرو یکی از اقدامات مؤنث سازی چهره است.
💡 ابرو (مبارکه)، روستایی از توابع بخش مرکزی شهرستان مبارکه در استان اصفهان ایران است.
💡 این نمازم بس بود کز سجده آن ابروان سر چو بردارم بسجده سر نهم بار دگر
💡 پیرگردیدی و شوخی یک سر مویم نشد پیکر خمگشتهات هم چشم ابروی خم است