لغت نامه دهخدا
نقدشناس. [ ن َ ش ِ] ( نف مرکب ) نقاد. صیرفی. سره گر. ناقد:
آن مبصر که هست نقدشناس
نیم جو نیستش ز روی قیاس.نظامی.
نقدشناس. [ ن َ ش ِ] ( نف مرکب ) نقاد. صیرفی. سره گر. ناقد:
آن مبصر که هست نقدشناس
نیم جو نیستش ز روی قیاس.نظامی.
نقاد ٠ صیرفی ٠ سره گر ٠ ناقد
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گر شوی از نقد خرد بهرهمند قیمت این پند شناسی که چند
💡 چه شناسی تو ز اندوده مس قلب دلان بر محک تا نزنی نقد تمنای همه
💡 دانی نعیم و حور «نظیری » به نقد چیست وجه معاش و خادمه مدعا شناس