نسح

مترادف‌ها

نسخ

لغت نامه دهخدا

نسح. [ ن َ ] ( ع اِ ) ریزه و شکسته پوست خرما و غلاف خرما و مانند آن که در تک خنور ماند. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( از معجم متن اللغة ) ( ناظم الاطباء ) ( از المنجد ) ( از اقرب الموارد ). نُساح. ( معجم متن اللغة ) ( المنجد ) ( از اقرب الموارد ). || ( مص ) برداشتن و پرانیدن خاک را. ( از منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( از ناظم الاطباء ) ( از معجم متن اللغة ) ( اقرب الموارد ) ( از المنجد ). || طمع کردن. ( از معجم متن اللغة ). رجوع به نَسَح شود.
نسح. [ ن َ س َ ] ( ع مص ) آزمند گشتن. ( از منتهی الارب ) ( آنندراج ). طمع کردن. ( ناظم الاطباء ) ( از المنجد ) ( از اقرب الموارد ). || چشم داشتن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). چشم داشت داشتن. ( از ناظم الاطباء ).

فرهنگ فارسی

ریزه و شکست. پوست خرما و غلاف خرما و مانند آن که در تک خنور ماند. نساح. یا برداشتن و پرانیدن خاک را. یا طمع کردن.

جمله سازی با نسح

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 روستای کرنگ در ۲۰ کیلومتری شهر دیشموک و در میان کوه‌های سربه فلک کشیده دل‌افروز و نسح طاووس «نسه» و کوه شرنگ رنگ واقع شده می‌باشد.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران