باد در سر کردن

لغت نامه دهخدا

باد در سر کردن. [ دَرْ س َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) کنایه از مغرور ومتکبر شدن. ( آنندراج ): وهرچند رکاب عالی زودتر حرکت کند سوی خراسان بهتر که مسافت دور است و قوم غزنین بادی در سر کنند که کار بر ما دراز گردد. ( تاریخ بیهقی ). رجوع به باد در سر داشتن و باد در سر افکندن و باد سنجیدن و باد در کلاه افکندن و باد در کلاه بودن و باد در کلاه داشتن و باددر زیر دامن داشتن و باد در سر بودن و باد در سر شدن و باد شود. || خیال فاسد و اندیشه تباه کردن. ( آنندراج ). رجوع به باد در سر بودن و باد در زیر دامن داشتن و باد در کلاه بودن و باد در کلاه داشتن و باد در کلاه افکندن و باد سنجیدن و باد در سر افکندن و باد در سر داشتن و باد در سر شدن و باد شود.

جمله سازی با باد در سر کردن

💡 صد خار گر به پا بنشیند چو گرد باد در وادی طلب نتوان بر زمین نشست

💡 ز آب بحر جدایی حباب‌ها را نیست چه شد دو روزی اگر باد در گره بستند

💡 در درج محمدت درر ار سی ث تح باد در دَ‌رج مدح باد ز اوصاف تو غُرَر

💡 به ز زلفت نیست ما را مرشد روشن ضمیر باد در گوش دل ما حلقه ی ارشاد او

💡 باد در دایرهٔ حکم تو دیّار و دیار تا ز مردم به دیار اندر دیّار بود

💡 گر به باد تو کنم خرمن خود را باد نبود فردا جز باد در انبانم