کاسه ٔ شکسته

لغت نامه دهخدا

کاسه شکسته. [ س َ / س ِ ی ِ ش ِ ک َ ت َ / ت ِ ] ( اِخ ) کاسه درویشان. فکه. اکلیل شمالی.قصعة المساکین. و رجوع به هر یک از این مواد شود.

فرهنگ فارسی

اکلیل شمالی.

جمله سازی با کاسه ٔ شکسته

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 شوخی که بسته بود در از ناز بر همه مست آمدست دوش و در من شکسته است

💡 شکسته است دلم را غم زمانه چنان که آرزو نتواند در او قرار گرفت

💡 بکن شادش آزادی ار خواهی از غم دلا بینی از غم دلی گر شکسته

💡 ای جعد تو بر شکسته چون زلفت چون جعد و چو زلف عهد من مشکن

💡 اهلی بشاخ وصل چو بلبل کجا رسم کز سنگ جور بال و پر من شکسته است

💡 ما راهمان به خاک ره عجز واگذار واماندگان در آبله دامن شکسته‌اند