لغت نامه دهخدا
پوست تخت انداختن. [ ت َ اَ ت َ ] ( مص مرکب ) پوست تخت افکندن. دیر ماندن. مقیم شدن. لنگر انداختن.
پوست تخت انداختن. [ ت َ اَ ت َ ] ( مص مرکب ) پوست تخت افکندن. دیر ماندن. مقیم شدن. لنگر انداختن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بصحن باغ نه گلهای آتشین است این که عکس روی تو آتش ببوستان انداخت
💡 از آن پس، هر وقت مداح بيچاره، اين شعر را ميخواند، بجاى ((بارگاه )) مى گفت باركاه و خود را هم به زمين مى انداخت.
💡 چو تو ز نور سپر پیش روی داشته ای کجا بسوی تو تیر نظر توان انداخت
💡 گروه قاتل به نزاع با يكديگر پرداخته و تدارؤ كرده، هر يك اتهام قتل را از خود دفع مى كرد و به ديگرى نسبت داده و بر عهده او مى انداخت.
💡 فورى رشيد را گرفت و دستهايش را از پشت بست و توى اطاق انداخت و درش را بست.سپس نزد دوستانش آمد و گفت:
💡 تا توان انداخت خود را ناگهان در کوی دوست همچو اشک گرمرو بسیار میباید دوید