لغت نامه دهخدا
نیوراد. [ نیوْ ] ( اِ ) بر وزن دیوزاد، انتظام. حالتی مر نفس را که ترتیب و تقدیر امور کند. ( از برهان ). ظاهراً از مجعولات دساتیر آذرکیوان است.
نیوراد. [ نیوْ ] ( اِ ) بر وزن دیوزاد، انتظام. حالتی مر نفس را که ترتیب و تقدیر امور کند. ( از برهان ). ظاهراً از مجعولات دساتیر آذرکیوان است.
بر وزن دیو زاد: انتظام ٠ حالتی مر نفس را که ترتیب و تقدیر امور کند ٠ ظاهرا از معجولات دارو دسته آذر کیوان است ٠
اسم: نیو راد (پسر) (فارسی) (تلفظ: nivrad) (فارسی: نیوراد) (انگلیسی: nivrad)
معنی: پهلوان جوانمرد
💡 شهر یانگ در نیو ساوت ولز، «پایتخت گیلاس استرالیا» نامیده میشود و میزبان جشنواره گیلاس ملی است.
💡 چنین گفت گودرز با طوس و گیو همان نامداران و گردان نیو
💡 ز ما کس برابر بدان دیو نیست که دیوی چه او در جهان نیو نیست
💡 سپهدار چون طوس و گودرز و گیو فریبرز و شیدوش و گرگین نیو
💡 اندرو جکسون در جنگ سال ۱۸۱۲ حضور داشت و توانست در نیو اورلئان بریتانیاییها را شکست دهد.
💡 بیامد هم اندر زمان پور گیو به رستم چنین گفت کای گرد نیو