لغت نامه دهخدا
نخجیرگیری. [ ن َ ]( حامص مرکب ) عمل نخجیرگیر. رجوع به نخجیرگیر شود.
نخجیرگیری. [ ن َ ]( حامص مرکب ) عمل نخجیرگیر. رجوع به نخجیرگیر شود.
عمل نخجیر گیر
💡 از عمل وز نظر چو شاه و وزیر گه به نخجیر و گاه در تدبیر
💡 ازو گشته ست در نخجیر گه گم پری سان رفته است از چشم مردم
💡 چه نخجیر کندر کمندت نیفتد؟ چه ناچخ که اندر کمانت نباشد؟
💡 گوزنی مگر بر کمر میگذشت به هنگام نخجیر برطرف دشت
💡 در این آسمان خاره و خار گلبن در آن آستان چشم نخجیر اختر
💡 ببود اندر آن بوم خرم سه ماه شب و روز با رود و نخجیر و گاه