لغت نامه دهخدا
معتکف وار. [ م ُ ت َ ک ِ ] ( ق مرکب ) همچون معتکف. مانند معتکفان:
سالها شد تا دل جانپاش ازرق پوش من
معتکف وار اندرآن زلف سیه دارد وطن.خاقانی.و رجوع به معتکف شود.
معتکف وار. [ م ُ ت َ ک ِ ] ( ق مرکب ) همچون معتکف. مانند معتکفان:
سالها شد تا دل جانپاش ازرق پوش من
معتکف وار اندرآن زلف سیه دارد وطن.خاقانی.و رجوع به معتکف شود.
همچون معتکف مانند معتکفان
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 سنایی غزنوی در جایی به پند هوشمندانه میگوید برای دیدن تصاویر مانی باید در بهار معتکف شد. بهار ایهامی از فصل بهار و همچنین نام بتخانه و معبدی در بلخ است:
💡 به خاک کویت ای دلبر ز جانم معتکف دایم چرا آخر تو را روزی به سوی ما نگاهی نیست
💡 بر آستانِ تو خواهم که معتکف باشم رقیب خود نگذارد گذشتن از سرِ کوی
💡 معتکف بوده است در جان آنکه جان جویاش بود همنشین بودست با ما آنکه ما میخواستیم
💡 این کتاب در سال ۱۳۸۱ توسط نفیسه معتکف با عنوان در خیابانی که تو زندگی میکنی در ۴۱۰ صفحه به فارسی برگردانده شدهاست.