لغت نامه دهخدا
مزدبری. [ م ُ ب َ ] ( حامص مرکب ) مزد بردن. پاداش گرفتن. به سزا رسیدن ثواب و کرفه یافتن:
مهر و کینش دو گره را سبب مزدبری است
این شود زین به بهشت آن شود از آن به سقر.فرخی.
مزدبری. [ م ُ ب َ ] ( حامص مرکب ) مزد بردن. پاداش گرفتن. به سزا رسیدن ثواب و کرفه یافتن:
مهر و کینش دو گره را سبب مزدبری است
این شود زین به بهشت آن شود از آن به سقر.فرخی.
پاداش گرفتن
💡 خادمان، بیمزد گیرند این گروه خدمت با مزد، کی دارد شکوه؟
💡 لری برای کمک به حمایت از خانواده خود، وقتی در کلاس هفتم بود ترک تحصیل کرد و با مزد یک دلار در ساعت در یک کارواش به کار پرداخت. وی بعداً راننده یک کامیون کمپرسی شد و در معادن کار کرد.
💡 شد «نظیری » عاقبت فرخنده از لطف ازل فال نیک صبح همره داشت مزد شام خویش
💡 دهان تیشه فرهاد شد به خون شیرین هنوز مزد ازین کارخانه می طلبم
💡 10. مزد اشتغال و حمايت از كار زن غير قابل اجتناب است.
💡 اذان گويى را كه براى اذان گفتن مزد مى گيرد، انتخاب نكن.