مانده گشتن

لغت نامه دهخدا

مانده گشتن. [ دَ / دِ گ َ ت َ ] ( مص مرکب ) مانده گردیدن. مانده شدن:
همی تاخت بر غرم و آهو به دشت
پراگنده شد غرم و او مانده گشت.فردوسی.کنون مانده گشتم چنین در گریز
سری پر ز کینه دلی پر ستیز.فردوسی.نغزگویان که گفتنی گفتند
مانده گشتند و عاقبت خفتند.نظامی.استاد از بس که احتیاط قبله می جست مانده گشت. ( فردوس المرشدیه ).

فرهنگ فارسی

( مصدر ) مانده شدن: استاد از بس که احتیاط قبله می جست مانده گشت.

جمله سازی با مانده گشتن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 هست سررشته ای از عشق هنوزم در دست مانده در شانهٔ ما از سر مجنون مویی

💡 با که می گویم که قدرِ ساحلِ بحرِ فراق من شناسم من که در گردابِ هایل مانده ام

💡 رفته عمر و نیم جانی مانده است واپسی از کاروانی مانده است

💡 چگونه و چرا اين حديث از تحريف مصون مانده است ؟  

💡 ندیده خوبی گشته اسیر عاشقی ایم ندیده وصلی مانده اسیر هجرانیم

💡 بپاکی حاصل است اینجا رخ یار ولکین این نهان مانده ز اسرار

مخنث یعنی چه؟
مخنث یعنی چه؟
اونلی فنز یعنی چه؟
اونلی فنز یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز