فرو گفتن
مترادفها
بلعیدن، فرو بردن
متضادها
بیان کردن، آشکار کردن، برون گفتن
لغت نامه دهخدا
فرو گفتن. [ ف ُ گ ُ ت َ ] ( مص مرکب ) گفتن و برای دیگران بازگو کردن:
اجازت رسید از سر راستان
که دانا فروگوید آن داستان.نظامی.چون فروگفت هرچه دید همه
وآنچه زآن بیوفا شنید همه.نظامی.مجنون چو حدیث خود فروگفت
بگریست پدر بدانچه او گفت.نظامی.فروگفت و بگریست بر خاک کوی
جفایی کز آن شخص آمد به روی.سعدی.فروگفت عقلم به گوش ضمیر
که از جامه بیرون برو همچو شیر.سعدی.به گوشش فروگفت کای هوشمند
به جانی ز دانگی رهیدم ز بند.سعدی. || خواندن و آواز سر دادن:
نکیسا بر طریقی کآن صنم خواست
فروگفت این غزل در پرده راست.نظامی.ز ترکیب ملک برد آن خلل را
بزیر افکن فروگفت این غزل را.نظامی.رجوع به فروخواندن شود.
فرهنگ فارسی
گفتن و برای دیگران بازگو کردن
جمله سازی با فرو گفتن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 تو که بر تخم عالمی که مر او را برگ سخن گفتن است و بار فضایل
💡 گرچه هم اندر غزل توانم گفتن غمزهٔ مردم فریب وچشم فسونگر
💡 وز علم گونه گون فکنده همه خاک گفتنی بازار گاه رنگ رزان است
💡 دگر گفتی این حال بس روشن است ولی گفتن آن نه کار من است