لغت نامه دهخدا
غلنبه گویی. [ غ ُ لُم ْ ب َ / ب ِ ] ( حامص مرکب ) عمل غلنبه گو. غلنبه بافی. رجوع به غلنبه شود.
غلنبه گویی. [ غ ُ لُم ْ ب َ / ب ِ ] ( حامص مرکب ) عمل غلنبه گو. غلنبه بافی. رجوع به غلنبه شود.
گفتن سخنان غلمبه.
💡 با کوه اگر گویم این راز ز هم ریزد گویی دل سنگینت زد پتک به سندانها
💡 روز و شب چون گوی دستش در گریبان منست دست من گویی: بدان گوی گریبان کی رسد؟
💡 چند گویی: پختهای باید که گردد گرد او؟ سینهٔ ما سوختست، از پخته و خامش مگو
💡 این بس نوازشم که چو داد از غمت زنم گویی فغان این سگ بیهوده گرد چیست
💡 تا به میان دو کوه رسید. در پس آن دو کوه، مردمی را دید که گویی هیچ سخنی را نمیفهمند. (۹۳)