لغت نامه دهخدا
غبارناک.[ غ ُ ] ( ص مرکب ) دارای غبار. غبارآلوده: افق غاصب؛ افق غبارناک. ( منتهی الارب ). کمه َالنهار؛ غبارناک گردید روز و فروپوشید گرد آفتاب آن را. ( منتهی الارب ).
غبارناک.[ غ ُ ] ( ص مرکب ) دارای غبار. غبارآلوده: افق غاصب؛ افق غبارناک. ( منتهی الارب ). کمه َالنهار؛ غبارناک گردید روز و فروپوشید گرد آفتاب آن را. ( منتهی الارب ).
( صفت ) غبار آلوده.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 من به غبار خواستم در روم و نبینمش لیک ز بس ضعیفیم تن به غبار در نشد
💡 بشنو غبار کدورت زدل به رشحه ی جام کنون که طلعت گل راست، آب آینه دار
💡 بپایبوس سگت گرنه رخ بخون شویم ز گرد رخ غم ما بی غبار چون گردد؟
💡 تا نمیماندم ز گرد توسنش همچون غبار اینقدر همراهی از باد صبا میخواستم
💡 چون دهد از غم توام آه به باد نیستی آینهٔ سپهر را تیره کند غبار من