لغت نامه دهخدا
صادر گشتن. [ دِ گ َ ت َ ] ( مص مرکب ) پدید آمدن از. سر زدن از. ناشی شدن از. خلق شدن. ایجاد شدن:
بدان کایزدتعالی خالق اوست
ز نیکو هرچه صادر گشت نیکوست.شبستری.
صادر گشتن. [ دِ گ َ ت َ ] ( مص مرکب ) پدید آمدن از. سر زدن از. ناشی شدن از. خلق شدن. ایجاد شدن:
بدان کایزدتعالی خالق اوست
ز نیکو هرچه صادر گشت نیکوست.شبستری.
پدید آمدن از
💡 جهان را او بود آمر چه در باطن چه در ظاهر به امر او شود صادر ز دیوان قضا طغرا
💡 حدوثش یا قِدم همسر، گهی صادر گهی مصدر طفیلش ماسوی یکسر گواهم حرف لولا شد
💡 از ماه چو یکران تو را بست فلک نعل پنداشتکه صادر شده زو فعل صوابی
💡 از فضولی چه فضولی شده باشد صادر که نشد مستحق لطف و سزاوار کرم
💡 تکوین خیر و شر نه زشمس و قمر بود عشقست و بس که صادر از او خیر و شر بود