لغت نامه دهخدا
شکرفام.[ ش َ ک َ ] ( ص مرکب ) شکری. شکری رنگ. به رنگ شکر. سپید که کمی به زردی زند. ( یادداشت مؤلف ):
نقاب شکرفام بندد هوا را
چو صبح از شکرخنده دندان نماید.خاقانی.و رجوع به شکری شود.
شکرفام.[ ش َ ک َ ] ( ص مرکب ) شکری. شکری رنگ. به رنگ شکر. سپید که کمی به زردی زند. ( یادداشت مؤلف ):
نقاب شکرفام بندد هوا را
چو صبح از شکرخنده دندان نماید.خاقانی.و رجوع به شکری شود.
شکری شکری رنگ به رنگ شکر.
💡 شکر منعم بدعای سحری کن نه بمدح کاندرین عهد ترا نیست جز او دلداری
💡 همچنان کان پسته میریزد شکر همچنان آن دشنه خونبار آمدست
💡 هر آنکس کز جهان با او زند سر در آب افتاد اگر خود هست شکر
💡 نشسته در پس هر ذره خاک دوصد عطار و شکر می نماید
💡 پیش شیرین لب او وصف ز شکر نکنید وصف شکر به بر قند مکرر نکنید
💡 ما بنده آن شب که به لشکرگه وصلش در غارت شکر همه ما را حشر افتاد