لغت نامه دهخدا
شادکام گشتن. [ گ َ ت َ ] ( مص مرکب ) شادکام شدن. خوشحال و مسرور شدن:
چو این نامه ٔنامور شد تمام
بشه داد و شه گشت ازو شادکام نظامی.
شادکام گشتن. [ گ َ ت َ ] ( مص مرکب ) شادکام شدن. خوشحال و مسرور شدن:
چو این نامه ٔنامور شد تمام
بشه داد و شه گشت ازو شادکام نظامی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چنین گفت موبد که مردن به نام به از زنده دشمن بدو شادکام
💡 نه بیند سر تیغ ما را نیام نه هرگز بوم ز این سپس شادکام
💡 دل گفت کدام صبر ما را و چه کام ور غم سختست شادکامی ز کجا
💡 من ای حریف نه مرد شراب گلگونم به شادکامی غم جام پر کن از خونم
💡 چون به سلطانی رسیدی ای غلام چیست چندین گریه، بنشین شادکام