سرکه ٔ ابرو

لغت نامه دهخدا

سرکه ابرو. [س ِ ک َ / ک ِ ی ِ اَ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) کنایه از چین ابرو. ( آنندراج ). ترش رویی. عبوسی:
اینهمه صفرای تو با روی زرد
سرکه ابروی تو کاری نکرد.نظامی.سرکه ابروش ز بس تندی
داد دندان لطف را کندی.امیرخسرو ( از آنندراج ).باغبان راسرکه ابرو به هنگام بهار
از برای آب و رنگ باغ ابری دیگر است.ابوطالب کلیم ( از آنندراج ).، سرکه ابرو. [ س ِ ک َ / ک ِ اَ ] ( ص مرکب ) ترش ابرو. ( شرفنامه منیری ). ترش رو. عبوس.

فرهنگ فارسی

ترش ابرو. ترش رو. عبوس.

جمله سازی با سرکه ٔ ابرو

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بس کاسه‌های سرکه سبک همچو ماه نو یکران او شکست به نعل گران دهد

💡 قوم بر وی سرکه‌ها می‌ریختند نوح را دریا فزون می‌ریخت قند

💡 شد دافع سودای تو تا چین جبینش صفرات فزون است تو از سرکه مپرهیز!

💡 ابنای زمان منفعل چین جبین‌اند بیدل ثمر عطسه دهد سرکه چشیدن

💡 در انگبین لب ار سرکه ریزد از دشنام ز بهر چارهٔ صفرای تست ازو بپذیر

💡 زنگار آمده مرا ز مس نه زر ایرا سرکه رسیدش، نه کیمیای صفاهان

کرزوس یعنی چه؟
کرزوس یعنی چه؟
کلمه یعنی چه؟
کلمه یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز