لغت نامه دهخدا
سایه برفکندن. [ ی َ / ی ِ ب َ ف َ /ف ِ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) عنایت کردن. تفقد کردن. التفات نمودن:
تو همایی و من خسته بیچاره گدا
پادشاهی کنم ار سایه بمن برفکنی.سعدی ( طیبات ).رجوع به سایه برافکندن شود.
سایه برفکندن. [ ی َ / ی ِ ب َ ف َ /ف ِ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) عنایت کردن. تفقد کردن. التفات نمودن:
تو همایی و من خسته بیچاره گدا
پادشاهی کنم ار سایه بمن برفکنی.سعدی ( طیبات ).رجوع به سایه برافکندن شود.
عنایت کردن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 در ایام توانایی به نشتر چشم می سودم کنون از سایه مژگان به چشم خار میافتد
💡 روزها چون سایه همراهیم هر جا می رویم شب چو می گردد ز یاد او فراموشیم ما
💡 تهمت تشویش نتوان بر مزاج سایه بست خواب امنی دارم از عجز خدادادم مپرس
💡 روزکی رفت پی دیدن شخصی زرجال من و یاران دو سه چون سایه و را از دنبال
💡 در شبستان فلک افتاده همچون سایه باش زانکه ترک سر کند چون شمع آنکاو سر کشید
💡 نی که دو کون محو شد در بر تو چو سایهای بس که برآورد نفس پیش چو تو معظمی