زیبق کردن. [ ب َ / زَ / زِ ب َ ک َدَ ] ( مص مرکب ) مالیدن مخلوط جیوه به پشت آینه تا صورتها را منعکس سازد. ( فرهنگ فارسی معین ). || کنایه از نیست و نابود کردن باشد. ( برهان ) ( از فرهنگ رشیدی ) ( از آنندراج ) ( از ناظم الاطباء ). || مضطرب و بی قرار ساختن. ( آنندراج ):
سهم تو قطران کند نطفه سرخاب و زال
تیغ تو زیبق کند زهره گشتاسب و سم.خاقانی ( از آنندراج ).
( ~. کَ دَ ) [ معر - فا. ] (مص م. ) ۱ - جیوه مالیدن به شیشه برای ساختن آیینه. ۲ - نابود کردن.
( مصدر ) ۱ - مالیدن مخلوط جیوه به پشت آیینه تا صورتها را منعکس سازد. ۲ - نیست کردن نابود کردن.
معرب
جیوه مالیدن به شیشه برای ساختن آیینه.
نابود کردن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 او چو زیبق می دود بر رویم و من می کنم گاهش اندر آستین و گاه در دامن نهان
💡 از چشم زیبق آرم و در گوش ریزمش تا نشنوم ز سفرهٔ دونان صلای نان
💡 کرد چون زیبق فرار آن سیم تن اف کز سپهر شد بدل براحتیاج صرف استغنای من
💡 شد چو زیبق بدل بوته که بعد از دم و دود شعله زرد و کبودش شده بر چرخ کبود
💡 به تند و شورقناعت بکش تو زیبق نفس که کیمیای تو اینست و نیست این بگزاف
💡 هر شام و چاشت زیبق کم عقد حل کنند اکسیر پیشکان طبایع بامتحان