روان اسای
مترادفها
آرامبخش، تسلیبخش، تسکیندهنده
متضادها
دشوار، سخت، ناهموار
لغت نامه دهخدا
( روان آسای ) روان آسای. [ رَ ] ( نف مرکب ) آساینده روان. آسایش دهنده روح. دلگشا. روح انگیز: مقامی دلگشای روان آسای چون بهشت. ( گلستان ).
فرهنگ فارسی
( روان آسای ) آساینده روان آسایش دهنده روح دلگشا
جمله سازی با روان اسای
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 خودنمایی نبود شیوه ارباب طلب آتش قافله ریگ روان پیدا نیست
💡 خون رزان ده که هست خون روان را دیت صیقل زنگ هوس مرهم زخم ستم
💡 آمد آن سرو روان بیرون به پا گیسوکشان شد مرا مربوط با هر موی او رگهای جان
💡 زآن دو نان عابد یکی پیشش فکند پس روان شد تا نیابد زو گزند
💡 جوهرفروش عقل بنگر روان به رخش شد در هوا مسیر از بهر بذل و بخش
💡 که ناگه به من بانگ زد آن چنان که از تن پریدم روان وتوان