خروش برامدن

لغت نامه دهخدا

( خروش برآمدن ) خروش برآمدن. [ خ ُ ب َ م َ دَ ] ( مص مرکب ) خروش برخاستن. فریاد برخاستن. فریاد بلند شدن:
چو بانوی قصر این ملامت بکرد
برآمد خروش از دل نیکمرد.سعدی ( بوستان ).

فرهنگ فارسی

( خروش بر آمدن ) خروش از کسی بر آمدن

جمله سازی با خروش برامدن

💡 نوای عیش زد از شاخ سرو مرغ سحر معاشران همه در نعره و خروش شدند

💡 گر از ناخوشی کرد بر من خروش مرا ناخوش از وی خوش آمد به گوش

💡 چون وقتی خدا به او می‌گوید گربه خوبی است، به نشانه شکر خروش می‌کند.

💡 آيا سزاوار است كه تو از تاءثر جسم، فرياد و خروش بر آورى، ولى من بر عذابوجدان و آلايش روح صبر كنم ؟... (169)

💡 و چون با مشك پر، به سوى خيمه ها برمى گشت و خود را درمقابل سيلى خروشان از دشمن مى ديد اين شعر حماسى را مى خواند:

💡 ستادم آن قدر آن جا که داد مرغ سحر هزار مرتبه داد خروش و گشت خموش